راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان ، وبلاگ متفاوت ، مجالى براى اندیشیدن
مجموعه اى از ؛
روایات ، حکایات ، خاطرات ، داستان ، شعر ، هنر ، طنز ، و .....
فرهنگ ، هنر ، سیاست ،

راویان : " امانت در نقل و صداقت در قول "
محدثى مستند...
گر ترا این حدیث روشن نیست
عهده بر رواى است بر من نیست
" نظامى "

💢 راویان هیچ متن و نوشته‌اى را بدون ذکر سند و منبع اثر منتشر نمی‌کند.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ب.ظ

✅ سنگتراش ژاپنى


مردى همه روز از کوه سنگ می‌کند، کاری دشوار داشت، رنج فراوان می‌برد و مزد ناچیز می‌گرفت، از آن شغل جانفرسای ناخرسند بود، یکروز آهی کشید و گفت: پروردگارا چه می‌شد مرا توانگر می‌ساختی، تا بتوانم در تخت روان زیبا، زیر پرده‌های حریر سرخ بنشینم! فرشته از آسمان فرود آمد و به او گفت: آرزوی تو مستجاب شد! سنگتراش توانگر گشت و در تخت روان زیبا زیر پرده‌های حریر سرخ نشست، قضا را شهریار کشور از آنجا گذر کرد، سوارانی چند از پس و پیش گردونه‌اش در حرکت بودند، و چتری زرین سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان می‌داشت، از تماشای موکب شاه در دل مرد توانگر آرزوی چتر زرین و گردونهٔ شاهی پدید آمد، باز آهی کشید و گفت: کاشکی که شاه بودم! باز فرشته از آسمان فرود آمد، که: آرزویت برآورده باد! شاه شد، سوارانی چند در پس وپیش گردونه‌اش در حرکت بودند و چتری زرین سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان می‌داشت، اما زمین از تابش خورشید می‌گداخت، سبزه در چمن می‌سوخت، و روی شاه آزرده می‌شد. از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش آمد، باز به حسرت آهی کشید که : ایکاش خورشید می‌شدم! فرشته از آسمان بزیر آمد که خورشید باش! 
مردک خورشید شد، از بالا و زیر، از راست وچپ، از هر سو نورافشانی کرد، اشعه تابناکش سبزهٔ چمن‌ها را سوخت، و روی شاهان را آزرده ساخت، اما ناگهان ابری میان او و زمین خزید. دیگر تیرهای سوزنده‌اش از آن ابر نگذشت، و بر زمین نرسید، خشمگین شد که چرا ابر از او تواناتر است، بار دیگر ناخرسند شد، و آهی کشید که: ایکاش ابر بودم! فرشته باز از بالا به زیر پرید که: چنانکه خواستی باش! چون ابر شد، میان آفتاب و زمین خزید، تیرهای سوزندهٔ خورشید را از گذشتن بازداشت، چمن‌ها باز به سبزی گرایید، ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت، رودخانه ها طغیان کردند، و سیل آسا در دره و دشت روان شدند، زراعت‌ها نابود و گله‌ها از پیش برداشته شد، اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود، و پای مقاومتش به هیچ روی سستی نمی‌گرفت، بار دیگر در خشم شد که چرا در زورآزمایی با سنگ بی‌مقداری برنمی‌آید، ناراضی گشت و فریاد زد که: اگر این سنگ در توانایی از من برتر است، می‌خواهم سنگ باشم. فرشته به او گفت: آنچه می‌خواهی باش!

سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمی‌دید و با سیل‌های خروشان پایداری می‌کرد، ناگاه مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید، و به جانش افتاد. چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد، در غضب شد که: این دیگر کیست؟ همانا از من قوی‌تر است! باز اندوه حسرت وجودش را فرا گرفت، آهی کشید که: کاش مثل او بودم! فرشته دیگر بار از آسمان فرود آمد و گفت: مثل او باش!
از نو سنگتراش شد...
کاری دشوار داشت...
رنج فراوان می‌برد...
مزد ناچیز می‌گرفت...
ولی خرسند بود.

📝 ادوارد داوس دکر ( مولتا تولى ) نویسنده هلندى
(Eduard Douwes Dekker (multatuli
ترجمه ؛ نصرالله فلسفى


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی