راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان ، وبلاگ متفاوت ، مجالى براى اندیشیدن
مجموعه اى از ؛
روایات ، حکایات ، خاطرات ، داستان ، شعر ، هنر ، طنز ، و .....
فرهنگ ، هنر ، سیاست ،

راویان : " امانت در نقل و صداقت در قول "
محدثى مستند...
گر ترا این حدیث روشن نیست
عهده بر رواى است بر من نیست
" نظامى "

💢 راویان هیچ متن و نوشته‌اى را بدون ذکر سند و منبع اثر منتشر نمی‌کند.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۸ مطلب با موضوع «تاریخ» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۲ ب.ظ

✅ چگونه چهار هزار پیرمرد شهادت دروغ دادند!


آورده‌اند که در ایام حکومت عبداللّه بن طاهر جمعى از مجوس در هرات مقارن مسجدى آتشکده‌اى داشتند و چنانکه در شرع شریف‏ مقرّر است جزیه می‌‏دادند و هیچ‏کس متعرّض ایشان نمى‌شد. روزى یکى از واعظان که در قریه مالان ‏به نصـیحت طوایف انسان می‌پرداخت در اثنای مجلس وعظ گفت: در این شهر مسلمانى ضعیف است، مؤید این مقال آنکه مسجدى و آتشکده‌اى متصل یکدیگر واقع شده و اهل اسلام در دفع این صورت اهمال و تغافل مى‌نمایند.
از شنیدن این کلمات عرق عصبیّت و حمیّت مسلمانان در حرکت آمده خلقى کثیر اتّفاق کردند و چون شب شد در تخریب مسجد و آتشکده سعى نموده از عمارت آن دو موضع اثر نگذاشتند و در همان شب مسجدى جدید بجاى آن مسجد و آتشکده طرح انداختند. مجوس چون صباح سر از خواب غفلت برداشتند از مسجد قدیم و آتشکده خویش نشانى ندیدند، دود حیرت به دماغ ایشان راه یافته، متفحص آن قضیه گشتند.
و چون بر حقیقت حال اطلاع یافتند از هرات، به نیشابور رفته به عرض عبداللّه رسانیدند که در ایّام دولت تو چنین حیفى بر ما رفته، اکنون به تظلّم آمده‌ایم و امید مى‌داریم که داد ما بستانى. عبداللّه طاهر فرمان داد که از حقیقت آن مهم‏ استعلام نمایند، چون امنا در مقام تفتیش و استفسار آمدند چهار هزار (4000) پیر معمر از نفس شهر هرات و توابع مجتمع گشته گواهى دادند که ما مدت الحیات این مسجد را به همین کیفیت که حالا واقع است دیده‌ایم و قبل از این در این موضع نه آتشکده بود و نه بنای دیگر و در اداى این شهادت طمع ثواب داشتند!

🔻#پى‌نوشت : نمونه چنین مصلحت اندیشی‌ها و کتمان حقیقت و صواب پنداشتن و طمع ثواب داشتن در روزگار حاضر نیز کم نیست. و علیرغم کثرت آیات و روایات در مذمت و نکوهش دروغ متأسفانه با تشبث به این قِسم نصایح و توجیهات است که طى سالیانى مدید دروغگویى در فرهنگ ما نهادینه شده و قبح و زشتى آن رنگ باخته است. به قول دکتر علی شریعتى؛ « بدتر از توجیه‌های غلط، توجیه‌های درست است! یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت، برای پایمال کردنِ حقیقتى دیگر » !

📗 حبیب السیر / جلد 4 / ص 651
📝 غیاث الدین خواندمیر 
تصحیح : جلال‌الدین همایی
📚 تاریخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
راویان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ

✅ علت حمله چنگیزخان مغول به ایران


 عبرت‌های تاریخ 1️⃣
چنگیز در آغاز امر مطلقاً قصد حمله به بلاد اسلام نداشت و گویا می‌خواست فرمانروایی خود را به قسمتی از نواحی شرق آسیا محدود سازد و به همین جهت هنگامی که فرستادگان خوارزمشاه از خدمت او باز می‌گشتند به سلطان محمد پیام داد که «محمد خوارزمشاه را بگویید که من پادشاه آفتاب برآمدم و تو پادشاه آفتاب فرو شدن، میان ما عهد مودّت و محبت و صلح مستحکم باشد و از طرفین تجار و کاروان‌ها بیایند و بروند و ظرایف و بضاعت که در ولایت من باشد، برِ تو آرند و آنِ بلاد تو همین حکم را دارد».
اگر مردم مدبّری در آن هنگام بر ایران حکومت می‌کردند، مسلماً از چنین اندیشه ای استفاده می‌بردند و جلو یک فاجعه هولناک تاریخی را می‌گرفتند. لیکن متاسفانه دولت فاسد خوارزمشاهی با امرا و سپاهیان غارتگرِ قتّال خود و همچنین با فسادی که در خاندان سلطنتی آتسز وجود داشت، شایسته درک چنین موقع دشوار و مهمی نبود و حتی با خامکاری‌های خود چنگیز را وادار به حمله بر ممالکی که با آن همه خونریزی و غارت به چنگ آورده بود نمی‌کرد. و همان دستگاه است که خشم سرداری جبّار و بیابانی و خونریز و غارتگر و سفّاک را برانگیخت تا کرد آنچه کرد و شد آنچه شد!

میل چنگیز به ایجاد روابط تجاری میان ممالک خود و کشورهای ثروتمند اسلامی از اقدامات دیگر او از قبیل امن کردن راهها و گماشتن قرق چی در آنها و پذیرفتن بازرگانان اسلامی و خریداری اجناس آنها به بهای کافی و فرستادن هیاتی برای عقد معاهده دوستی نزد خوارزمشاه به نیکی برمی‌آید. گویا بعداز عقد این معاهده در سال 615 بود که چنگیز تحف و هدایایی برای سلطان محمد، و بازرگانانی با اموال فراوان به طرف ممالک اسلامی گسیل کرد.
قاضى منهاج سراج در باره ارسال هدایاى چنگیزی و اعزام قافله‌ی عظیم تجاری بجانب ممالک اسلامی گوید: «در میان تحف و هدایا که به نزدیک سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد یک قطعه زر صامت بود چندانچه ( به اندازه ) گردن شتری و پانصد شتر از زر و نقره و حریر و قز خطایی و ترغو و قندز و سمور و ابریشم و ظرایف چین و طمغاج با بازرگانان خود روان کرد و بر بیشتر آن شتران زر و نقره بار بود. چون به اُترار وصول شد قدّر خانِ اُترار (یعنی امیر اُترار که در این هنگام اینالجق معروف به غایرخان از خویشاوندان مادری سلطان محمد خوارزمشاه بود) غدر کرد و از محمد خوارزمشاه اجازت خواست و جمله‌ی تجار و آیندگان و رُسُل را به طمع آن زر و نقره به قتل رسانید، چنانکه هیچیک از آنان خلاص نیافتند الّا یک شتربان که در حمام بود، در آنوقت از راه گلخن خود را برون انداخت و در محافظت خود حیل انگیخت و از راه بیابان ببلاد چین و طمغاج باز رفت و چنگیزخان را از کیفیت آن غدر اعلام داد».
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱
راویان
شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

✅ عظمت تلاش فردوسى


اکنون دریابیم درجهٔ عرب مآبی ما در عصر #فردوسى، تا چه حد بوده است و کار عظیم و شگرف فردوسی را بیشتر ارج نهیم و پاسداری کنیم. در میان دوهزار و هفتصد نام که از دانشمندان نیشابور تا عصر فردوسی در این کتاب (تاریخ نیشابور) آمده‌است، درصد ناچیزی نامهای ایرانی است، بقیه همه عرب‌اند با کنیه های عربی و نسبت‌های، سُلَمی، و قریشی و ثقفی و شیبانی و تمیمی و ذُهَلی و قُشیری و خزاعی، ولی اکثریت این‌ها عرب واقعی نبوده‌اند، بلکه چون تَعرّب مد روز بوده‌است، عربی بالولاء، شده‌اند، یعنی مثل ایرانیهایی که در آمریکا اسم ایرانی‌شان را به جیمز و جونز و هَری و امثال آن عوض می‌کنند، اینها هم خودشان را عرب مآب کرده‌اند. حتی بعضی اسمشان را که امید یا امیدوار بود به عربی ترجمه کردند و شدند: رجاء. آخر چگونه می‌توان تصور کرد که حدود دوهزار و پانصد دانشمند در فاصلهٔ 100 تا 400 هجرى در نیشابور ظهور کنند و همه فقط از قبایل مهاجر عرب باشند. این آقایانِ مهاجرین چرا در سرزمینِ خودشان دانشمند نمی‌شدند؟

درجهٔ عرب مآبی جامعه ایرانی را در عصر ظهور شاهنامه بخوبی احساس می‌کنید و درمی‌یابید که فردوسی درچه لحظهٔ حساس و خطیری دست به کار سرودن شاهنامه زده‌است. در لحظه‌ای که مردم فارسی زبان، فارسی سخن گفتن با کسی را که عربی هم می‌توانسته است سخن بگوید، به نوعی حرام می‌دانسته‌اند، یعنی فارسی سخن گفتن، به هنگام ضرورت و در وقتی که طرف مطلقاً عربی ندانسته باشد، می‌تواند جواز شرعی پیدا کند وگرنه گناه است و درین باب حدیثی نیز از رسول (ص) نقل کرده‌اند و برساخته‌اند! در چنین جامعه‌ای که همه از دانشمند گرفته تا گارگر سفال ساز نامشان و گفتارشان و کنیه شان و نسبت‌شان عربی است و کوچکترین نشانه‌ای از ایرانی بودن در وجود آنان باقی نمانده‌است. توجه داشته باشید که مسلمان شدن چیزی است عرب مآب شدن چیزی دیگر!
و یکی از ساده ترین موارد آن کشف یک نکته عمیق اجتماعی است که از درون آن ساختار ذهنی جامعه را می‌توان درآورد. و آن این نکته است که جامعهٔ ایرانی عصرِ اسلامی، جامعه ای است که در آن ولایت عاطفه بر عقل سیطره دارد و نظام خردگرایی قربانی احساسات و عواطف است.

🔸کلمة بالفارسیة ممّن یُحسن العربیة لمن یُحسِنُها خطیئة / یعنی هرکه در زبان عربی تواناست، با کسی که عربی را درمی‌یابد، اگر بفارسی سخن گوید، مرتکب گناه شده است. حماسة الظُرَفاء عبدلکانی
«برگرفته از مقدمه دکتر محمدرضا #شفیعى_کدکنى در تصحیح کتاب تاریخ نیشابور»

📗 تاریخ نیشابور / ص 16 و 51
📝 ابوعبدالله حاکم نیشابورى
⬅️#فرهنگ #تاریخ


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۸
راویان
شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ

✅ رضا ماکسیم

اگر پدرم به فردی قوی هیکل برای حمل مسلسل ماکسیم جدیدش محتاج نشده بود، شاید سلسله‌ی پهلوی به وجود نمی‌آمد. در حدود سال 1285، پدرم برای جنگ با ترک‌های عثمانی، مسلسل آلمانی جدیدی به نام ماکسیم تهیه کرد. حمل این اسلحه‌ی جدید، به فرد نیرومندی نیاز داشت. پدرم در بین محافظین، فرد درشت اندام قدبلند و بی‌سوادی به نام رضا داشت، که اهل روستای آلاشت واقع در شمال ایران بود. پدرم او را، که فردی اخمو، کم حرف و گوشه گیر و صریح اللهجه بود و قد یکصد و نود سانتی متری‌اش، باعث رعب دیگران می‌شد، برای این امر در نظر گرفت. ابتدا به او درجه‌ی افسری داد و سپس وی را مسئول حمل و استفاده از مسلسل جدید کرد. از آن پس این غول شمالی را همقطارانش در گارد شازده، رضا ماکسیم صدا می‌زدند. 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۳
راویان
شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

✅ تصمیم بزرگ بزرگمهر


چنان خواندم که چون بزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دین با خلل بوده‌است و دین عیسی پیغمبر گرفت، برادران را وصیت کرد که «در کتب خوانده‌ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمدمصطفی (ص) ، اگر روزگار یابم، نخست کس من باشم که بدو گروم و اگر نیابم، امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند. شما فرزندان خود را هم چنین وصیت کنید تا بهشت یابید». این خبر به کسری نوشیروان بردند. کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت چون این نامه بخوانی، بزرجمهر را با بند گران و غل به درگاه فرست. عامل به فرمان، او را بفرستاد و خبر در پارس افتاد که بازداشته را فردا بخواهند برد. حکما و علما نزدیک وی می‌آمدند و می‌گفتند که ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم. ستاره روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی و آب خوش ما بودی که سیراب از تو شدیم و مرغزار پر میوه ما بودی که گونه گونه از تو یافتیم. پادشاه بر تو خشم گرفت و تو را می‌برند و تو نیز از آن حکیمان نیستی که از راه راست بازگردی، ما را یادگاری ده از علم خویش.
گفت: «وصیت کنم شما را که خدای عزوجل به یگانگی شناسید و وی را اطاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما می‌بیند و آنچه در دل دارید، می‌داند و زندگانی شما به فرمان اوست و چون کرانه شوید، بازگشت شما بدوست و حشر و قیامت خواهد بود و سوال و جواب و ثواب و عقاب... و حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آسایش نباشد که با تقدیر خدای دائم به جنگ باشد و اجل ناآمده، مردم را حسد بکشد... هر که خواهد که زنش پارسا باشد، گرد زنان دیگران نگردد و مردمان را عیب مکنید که هیچکس بی‌عیب نیست. هر که از خود نابینا شد، نادان‌تر مردمان باشد... و کسانی که شهرها و دیه‌ها و بناها و کاریزها ساختند و غم این جهان بخوردند، آن همه بگذاشتند و برفتند و آن چیزها مدروس شد. اینکه گفتم بسنده باشد و چنین دانم که دیدار ما به قیامت افتاد.»
چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمود که همچنان با بند و غل پیش ما آرید. چون پیش آوردند کسری گفت: «ای بوذرجمهر  چه ماند از کرامات و مراتب که آن را نه از حسن رای ما بیافتی؟ و به درجه وزارت رسیدی و تدبیر ملک ما بر توبود. از دین پدران خویش چرا دست بازداشتی؟ و حکیم روزگاری، به مردمان چرا نمودی که این پادشاه و لشکر و رعیت بر راه راست نیست؟ غرض تو آن بود تا ملک بر من بشورانی و خاص و عام را بر من بیرون آری. ترا به کشتنی بکشم که هیچ گناهکار را نکشته‌اند که تورا گناهی است بزرگ و الا توبه کنی و به دین اجداد و آبای خویش بازآیی تا عفو یابی که دریغ باشد چون تو حکیمی کشتن و دیگری چون تو نیست».
گفت: «زندگانی ملک دراز باد. مرا مردمان، حکیم و دانا و خردمند روزگار می‌گویند؛ پس چون من از تاریکی به روشنایی آمدم، به تاریکی باز نروم که نادان بی خرد باشم».
کسری گفت: «بفرمایم تا گردنت بزنند».  
بوذرجهر گفت: «داوری که پیش او خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مکافات کند و رحمت خویش از تو دور کند».
کسری چنان در خشم شد که به هیچ وقت نشده بود. «گفت او را باز دارید تا بفرمایم چه باید کرد». او را بازداشتند. چون خشم کسری بنشست گفت: «دریغ باشد تباه کردن این».    
فرمود تا وی را درخانه‌ای کردند سخت تاریک چون گوری و به آهن گران او را ببستند و صوفی سخت در وی پوشیدند و هر روز دو قرص جو و یک کفه نمک و سبویی آب او را وظیفه کردند و مشرفان گمارد که انفاس وی می‌شمرند و بدو می‌رسانند.
دو سال بر این جمله بماند. روزی سخن وی نشنودند پیش کسری بگفتند. کسری تنگدل شد و بفرمود که زندان بوذرجهر بگشادند و خواص و قوم او را نزد وی  آوردند تا با وی سخن گویند مگر او جواب دهد. وی را به روشنایی آوردند تا با وی سخن گویند، مگر او جواب دهد. یافتندش به تن قوی و گونه بر جای. گفتند: «ای حکیم! تو را پشمینه ستبر و بند گران و جای تنگ و تاریک می‌بینیم، چگونه است که گونه بر جای است و تن قوی‌تر است سبب چیست؟
بوذرجمهر گفت که «برای خود گوارشی ساخته‌ام از شش چیز، هر روز از آن لختی بخورم تا بدین بمانده‌ام».
گفتند: «ای حکیم اگر بینی، آن معجون ما را بیاموز تا اگر کسی از ما را و یاران ما را کاری افتد و چنین حال پیش آید، آن را پیش داشته آید».
گفت: «نخست ثقه درست کردم که هر چه ایزد تقدیر کرده است باشد. دیگر به قضای او رضا دادم. سوم پیراهن صبر پوشیده‌ام که محنت را هیچ چیزی چون صبر نیست. چهارم اگر صبر نکنم باری سودا و ناشکیبایی را به خود راه ندهم. پنجم آنکه اندیشم که مخلوقی را چون من کار بتر ازین است شکر کنم. ششم آنکه از خداوند نومید نیستم که ساعت تا ساعت فرج دهد».
آنچه رفت و گفت، با کسری رسانیدند. با خویشتن گفت «چنین حکیمی را چون توان کشت؟» و آخر بفرمود تا او را کشتند و مثله کردند و وی به بهشت رفت و کسری به دوزخ.

📗 تاریخ بیهقى / ص 319
📝 ابوالفضل بیهقى
📚 تاریخ

راویان را مى‌توانید با مطالب متنوع تر در تلگرام دنبال کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۶
راویان
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ

✅ تـدبیر...!


پس از فتح بغداد و بر چیدن خلافت پانصد ساله عباسیان که با توصیه و ملازمت خواجه نصیرالدین طوسى در تشجیع هلاکو خان انجام شد، سنیان و هوادران خلافت مى‌کوشیدند با استفاده از پایبندى مغولان به خرافات و عوامل جادویى، و با استناد به حدیثى از پیامبر که سنى‌ها نقل مى‌کنند" هیچکس خون خلفاء مرا بر زمین نمى‌ریزد الا اینکه از بهشت دور است" ، قداست خلیفه را پوششى براى حفظ جان او قرار دهند. هلاکو را مى‌ترساندند که اگر آسیبى به خلیفه برسد، زمین و زمان سیاه و آثار قیامت ظاهر خواهد شد.

پس خواجه به نزد سلطان رفت و گفت امر کن که ملازمان و مصاحبان خلیفه را در چادرى منزل داده و به قتل ایشان مبادرت کن، پس حکم جارى شد، خلیفه درحضور سلطان وخواجه ایستاده و خواجه تحریص در قتل خلیفـه داشـت بعـضی از علماء عامـه کـه در اردوی کیـوان شـکوه ھلاکـوخان منزل داشتند و مصاحبت مى‌کردند به ھلاکو خان معـروض داشـتند کـه خلیفه از سادات و از اھل بیت و خویشان پیغمبر ص است و مصلحت درقتل او نیست چه اگر کشته شود همانا زمین بلرزد و شکافته شود و لشگر را فرو برد وآسمان به سر زمین افتد و عذابها نازل شود خواجه فرمود که این ھا همه سخن ھای باطل است چه فرزند پیغمبر ص را کشتند و آسمان بر زمین نیامد و عذاب نازل نشد با آنکه آسمان و زمین به واسطۀ او برپای بود و برحق بود و بناحق خون او را ریختند و شھیدش ساختند و این خلیفه بر باطـل و ظـالم و غاصـب حقـوق اسـت در قتـل او عـذابى نـازل نخواھـد شـد پـس بـاز علمـاء عامـه در مقـام منـع برآمدند وھلاکوخان را نیز خوفى دردل به ظھور پیوست چون خواجه کار را بدین منوال دید فرمود که مى‌خواھی که خون او بر زمین ریخته نشود پس امر کن که او را در نمدی به پیچـند و او را با دست و بازو در همان بساط آنقـدر بمالند که در آنجا کارش تمام شود و خون او بر زمین ریخته نشود. ھلاکـو خـان را این سخن پسند آمد و گفت که بساط آوردند و او را درآنجا پیچـیدند و آنقدر مالش دادند که خلیفه مستعصم عباسى عمر خود را به علماء عامّه بخشید.  

📚منابع:
#جامع‌التواریخ / جلد 2 #رشید‌الدین_فضل‌الله_همدانى
#تاریخ_اجتماعى_ایران / جلد 2 #مرتضى_راوندى
#قصص_العلماء #محمد_تنکابنى
🗂#تاریخ

راویان را مى‌توانید با مطالب متنوع تر در تلگرام دنبال کنید.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۹
راویان
يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۹ ب.ظ

✅ توصیف زن


در نقش شکار طاق بستان، فقط چند تن از سه هزار زنى که خسرو در حرم داشت مى‌بینیم. این شهریار هیچگاه از این میل سیر نمی‌شد. دوشیزگان، بیوگان و زنان صاحب اولاد را در هرجا نشانى مى‌دادند، به حرم خود مى‌آورد. هرزمان که میل تجدید حرم مى‌کرد نامه‌هایی چند به فرمانروایان اطراف مى‌فرستاد و در آن، وصف زنان کامل عیار را درج مى‌کرد، سپس عمال او هرجا زنى را با وصف نامه مناسب مى‌دیدند به خدمت مى‌بردند. وصفى که از زنان تمام عیار در نامه‌هاى عجیب خسرو پرویز درج بوده و امروز در دست است ...
و مى‌گوید: بهترین زن آن است که پیوسته در اندیشه عشق و محبت مرد باشد، اما از حیث اندام و هیأت، نیکوترین زنان کسى است که بالایى میانه و سینه‌اى فراخ و سر و سرین و گردنى خوش ساخت و پاهایى خرد و کمرى باریک و کف پایى مقعر و انگشتانى کشیده و تنى نرم و استوار دارد. باید که پستانش چون به، و ناخنش چون برف سفید و رنگش سرخ چون انار و چشمش بادامى و نرم، مانند کرک بره و ابروانش چون کمان و مرواریدهایش، یعنى دندانهایش، سفید و ظریف و گیسوانش دراز و سیاه و مایل به سرخى باشد و هرگز گستاخ سخن نراند ...

🔻#پى‌نوشت : خسرو پرویز، آخرین پادشاه ساسانى، همان است که در داستان عاشقانه خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد نظامى گنجوى و شاهنامه فردوسى به زیبایى روایت شده‌است.

📗 تاریخ اجتماعى ایران / جلد 1 ص 1244
📝 مرتضى راوندى
🗂 تاریخ

از طریق لینک ذیل مطالب متنوع تر را در کانال تلگرام دنبال کنید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۹
راویان
چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۳۴ ق.ظ

✅ دهنـام


سلطـان محمـد خوارزم شـاه پادشـاه متصـلب و سـنی متعصبی بود، چون به سبزوار رسـید دسـتور قتل عام داد چون شـنیده بود اینان شیعیان متعصبی هسـتند بطوریکه به حکم مصـلحت هم حاضـر نیسـتند نام یکی از خلفاى سه گانه را بر خود نهنـد، گفت: سه روز مهلت می‌دهم، اگر یک تن همنام یکی از خلفا را تحویل دادید از حکم قتل عمومی صـرف نظر می‌کنم و گرنه اجراء خواهد شد. در آغاز خوشـحال شدنـد که از مـدت مهلت اسـتفاده می‌کننـد و چنـد نفر همنام خلفاء معرفی خواهند کرد، ولی چون وارد عمل شدند، دیدند هیچکس حاضر نیست نام عاریتی بر خود بگذارد، و مصلحت را که بر وفق تقیه جان بقیه را حفظ کند در شهر کسی را نجسـتند، به اطراف رفتند، قضاء را در یک فرسخی شهر، دهی بود. در تون حمام ده مردى را که از چشم کور و از گوش کر و از پا و دست شل و فلج بود، و خلاصه جسدى شبیه به ذوى الارواح دیدند، پیداکردند. به او پیشنهاد کردند که به حکم مصلحت براى چنـد دقیقه نزد پادشاه سـنی اقرار کنـد که نام وى عمر است یاعثمان یا ابوبکر ، نسـبت به دو اسم اول به هیچ قسم حاضـر نشـد ولی عاقبت به قبول اسم ابوبکر، تن در داد و راضـی شد که به نام، ابوبکر را بر خود ببندد و شهرى را از نابودى رهائی بخشد. تخته پاره‌اى آوردنـد و او را بر آن تخت انداخته ( و القینا علی کرسـیه جسدا ) با سـلام و صـلوات به حضور خوارزمشاه آمدند، چون آن منظره را دیـد بخندیـد و گفت جز این ابوبکرى نداشتیـد ؟ گفتنـد: پادشـاه جهـان بسـلامت بـاد آب و هواى سـبزوار جز این ابوبکر نـپرورد، و گوئی پرورش ابوبکر را هوائی دیگر بایـد!  اکنون آن ده موجود است و به نام دهنام معروف است.این داسـتان را مولوى در مثنوى آورده است، دوسـتان مولانـا این شـعر را به صورت مثـل می آورنـد.
سبزوار است این جهان کـج مـدار 
ما چو بوبکریم در وى خوار و زار  
کى بود بوبکر اندر سبزوار
یا کلوخ خشک اندر جویبار 

📗 گنجینه جواهر 
📝 مرتضى احمدیان
🗂 تاریخ / حکایات

از طریق لینک ذیل مطالب متنوع تر را در کانال تلگرام دنبال کنید.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۷:۳۴
راویان