راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان

امانت در نقل ، صداقت در قول

راویان ، وبلاگ متفاوت ، مجالى براى اندیشیدن
مجموعه اى از ؛
روایات ، حکایات ، خاطرات ، داستان ، شعر ، هنر ، طنز ، و .....
فرهنگ ، هنر ، سیاست ،

راویان : " امانت در نقل و صداقت در قول "
محدثى مستند...
گر ترا این حدیث روشن نیست
عهده بر رواى است بر من نیست
" نظامى "

💢 راویان هیچ متن و نوشته‌اى را بدون ذکر سند و منبع اثر منتشر نمی‌کند.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

✅ تصمیم بزرگ بزرگمهر


چنان خواندم که چون بزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دین با خلل بوده‌است و دین عیسی پیغمبر گرفت، برادران را وصیت کرد که «در کتب خوانده‌ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمدمصطفی (ص) ، اگر روزگار یابم، نخست کس من باشم که بدو گروم و اگر نیابم، امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند. شما فرزندان خود را هم چنین وصیت کنید تا بهشت یابید». این خبر به کسری نوشیروان بردند. کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت چون این نامه بخوانی، بزرجمهر را با بند گران و غل به درگاه فرست. عامل به فرمان، او را بفرستاد و خبر در پارس افتاد که بازداشته را فردا بخواهند برد. حکما و علما نزدیک وی می‌آمدند و می‌گفتند که ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم. ستاره روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی و آب خوش ما بودی که سیراب از تو شدیم و مرغزار پر میوه ما بودی که گونه گونه از تو یافتیم. پادشاه بر تو خشم گرفت و تو را می‌برند و تو نیز از آن حکیمان نیستی که از راه راست بازگردی، ما را یادگاری ده از علم خویش.
گفت: «وصیت کنم شما را که خدای عزوجل به یگانگی شناسید و وی را اطاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما می‌بیند و آنچه در دل دارید، می‌داند و زندگانی شما به فرمان اوست و چون کرانه شوید، بازگشت شما بدوست و حشر و قیامت خواهد بود و سوال و جواب و ثواب و عقاب... و حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آسایش نباشد که با تقدیر خدای دائم به جنگ باشد و اجل ناآمده، مردم را حسد بکشد... هر که خواهد که زنش پارسا باشد، گرد زنان دیگران نگردد و مردمان را عیب مکنید که هیچکس بی‌عیب نیست. هر که از خود نابینا شد، نادان‌تر مردمان باشد... و کسانی که شهرها و دیه‌ها و بناها و کاریزها ساختند و غم این جهان بخوردند، آن همه بگذاشتند و برفتند و آن چیزها مدروس شد. اینکه گفتم بسنده باشد و چنین دانم که دیدار ما به قیامت افتاد.»
چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمود که همچنان با بند و غل پیش ما آرید. چون پیش آوردند کسری گفت: «ای بوذرجمهر  چه ماند از کرامات و مراتب که آن را نه از حسن رای ما بیافتی؟ و به درجه وزارت رسیدی و تدبیر ملک ما بر توبود. از دین پدران خویش چرا دست بازداشتی؟ و حکیم روزگاری، به مردمان چرا نمودی که این پادشاه و لشکر و رعیت بر راه راست نیست؟ غرض تو آن بود تا ملک بر من بشورانی و خاص و عام را بر من بیرون آری. ترا به کشتنی بکشم که هیچ گناهکار را نکشته‌اند که تورا گناهی است بزرگ و الا توبه کنی و به دین اجداد و آبای خویش بازآیی تا عفو یابی که دریغ باشد چون تو حکیمی کشتن و دیگری چون تو نیست».
گفت: «زندگانی ملک دراز باد. مرا مردمان، حکیم و دانا و خردمند روزگار می‌گویند؛ پس چون من از تاریکی به روشنایی آمدم، به تاریکی باز نروم که نادان بی خرد باشم».
کسری گفت: «بفرمایم تا گردنت بزنند».  
بوذرجهر گفت: «داوری که پیش او خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مکافات کند و رحمت خویش از تو دور کند».
کسری چنان در خشم شد که به هیچ وقت نشده بود. «گفت او را باز دارید تا بفرمایم چه باید کرد». او را بازداشتند. چون خشم کسری بنشست گفت: «دریغ باشد تباه کردن این».    
فرمود تا وی را درخانه‌ای کردند سخت تاریک چون گوری و به آهن گران او را ببستند و صوفی سخت در وی پوشیدند و هر روز دو قرص جو و یک کفه نمک و سبویی آب او را وظیفه کردند و مشرفان گمارد که انفاس وی می‌شمرند و بدو می‌رسانند.
دو سال بر این جمله بماند. روزی سخن وی نشنودند پیش کسری بگفتند. کسری تنگدل شد و بفرمود که زندان بوذرجهر بگشادند و خواص و قوم او را نزد وی  آوردند تا با وی سخن گویند مگر او جواب دهد. وی را به روشنایی آوردند تا با وی سخن گویند، مگر او جواب دهد. یافتندش به تن قوی و گونه بر جای. گفتند: «ای حکیم! تو را پشمینه ستبر و بند گران و جای تنگ و تاریک می‌بینیم، چگونه است که گونه بر جای است و تن قوی‌تر است سبب چیست؟
بوذرجمهر گفت که «برای خود گوارشی ساخته‌ام از شش چیز، هر روز از آن لختی بخورم تا بدین بمانده‌ام».
گفتند: «ای حکیم اگر بینی، آن معجون ما را بیاموز تا اگر کسی از ما را و یاران ما را کاری افتد و چنین حال پیش آید، آن را پیش داشته آید».
گفت: «نخست ثقه درست کردم که هر چه ایزد تقدیر کرده است باشد. دیگر به قضای او رضا دادم. سوم پیراهن صبر پوشیده‌ام که محنت را هیچ چیزی چون صبر نیست. چهارم اگر صبر نکنم باری سودا و ناشکیبایی را به خود راه ندهم. پنجم آنکه اندیشم که مخلوقی را چون من کار بتر ازین است شکر کنم. ششم آنکه از خداوند نومید نیستم که ساعت تا ساعت فرج دهد».
آنچه رفت و گفت، با کسری رسانیدند. با خویشتن گفت «چنین حکیمی را چون توان کشت؟» و آخر بفرمود تا او را کشتند و مثله کردند و وی به بهشت رفت و کسری به دوزخ.

📗 تاریخ بیهقى / ص 319
📝 ابوالفضل بیهقى
📚 تاریخ

راویان را مى‌توانید با مطالب متنوع تر در تلگرام دنبال کنید.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی